تبليغاتX
افق شکسته

افق شکسته

ادبیات و ترجمه

 

جوزپه اونگارتی

 

زندگی نامه:

جوزپه اونگارتی بسال۱۸۸۸در اسکندریه مصر از پدر و مادری اهل لوکای ایتالیا بدنیا آمد. پدرش کارگر ساده ای بود و در پی مناقصه ای برای برش کانال سویز که صاحب کارش در آن برنده شده بود مجبور به همراهی او گردید. او دو سال پس از تولد جوزپه که دومین فرزند خانواده بود از دنیا رفت.

پس از مرگ پدر برای زندگی به خانه ای در حاشیه حومه شهر رفتند، جائیکه از آن می توانستند صحرا و چادرهای اعراب بادیه نشین را از فاصله ای دور ببینند. تصویر هایی که برای همیشه در ذهن شاعر باقی ماندند.مادر که زمانی زنی دوست داشتنی و شیرین بود، کوره ای برای پخت نان درست کرد و به تنهایی تعلیم و تربیت مذهبی فرزندان را بعهده گرفت و در آخر به درس خواندن آنها رضایت داد. بدین ترتیب جوزپه در ابتدا به موسسه دن بسکو سپس به مدرسه سوییس جکوت رفت و در آخر برای خرسند کردن مادرش در رشته ای دانشگاهی ثبت نام کرد.

در سال های نوجوانی در اسکندریه با بعضی از آنارشیست های ایتالیایی که از اقامت اجباری فرار کرده بودند آشنا شد. آنها به آلونک قرمز که به خاطر ورق قرمز رنگی که به وسیله انریکا په آ که او هم اهل لوکا بود و در کار داد و ستد سنگ مرمر در آفریقا بود، ساخته شده بود، به این نام نامیده می شد، رفت و آمد می کردند. او به سرعت به دوستی برای خانواده اونگارتی تبدیل شد.

با ارتباط با این آنارشیست ها که جلساتشان محدود نبود و به تظاهرات سیاسی حیات می بخشیدند، جوزپه مسیحیت را رها کرد و وانمود می کرد که کافر است. او در زمان خود با برخی از بادیه نشین ها آشنا شد که از بین آنها محمد شهاب که مسلمان بود به یکی از دوستان صمیمی او بدل شد.

در سال ۱۹۱۲ مصر را به قصد ثبت نام در دانشگاه سوربن ترک کرد. ولی در آغاز در جستجوی ریشه های خویش و شناخت سرزمین آبا و اجدادی اش به ایتالیا رفت. در پاریس با شهاب که تا آنجا همرا هی اش کرده بود در خیابان کارمه در هتل کوچکی اقامت کرد. در سوربن درس های استادانی چون لانسون، برگسون و بدییر(یکی از داستان سرایان بزرگ دوران) را گذراند. در این شهر توانست شخصیت های مهمی چون آپولینر(شاعر، نویسنده و نقاد هنری فرانسوی)وهمچنین نقاشانی مانند پیکاسو، (DeChirico) و مادیلیانی آشنا شود. زندگی پاریسی او با خود کشی دوستش شهاب به خاطر بحران اگزیستانسیالیستی اش، بسیار محزون گردید.

هنگامی که جنگ جهانی اول شروع شد، به ایتالیا بازگشت. او بسیار روشن فکر بود و میتینگ های زیادی در میدان ها برگزار می کرد و وقتی کشور ایتالیا هم وارد جنگ شد، داوطلبانه برای سربازی ثبت نام کرد، نه به عنوان درجه دار رسمی بلکه به عنوان سربازی ساده که به خط مقدم جبهه فرستاده شد.

در سال ۱۹۱۵ با بنیتو موسولینی آشنا شد و با او رابطه دوستی برقرار کرد. با پایان جنگ با (Jeanne Dupox) فرانسوی که همیشه به او وفادار ماند ازدواج کرد. نتیجه این ازدواج دو فرزند به نام های آنا ماریا که اورا ماریون می نامیدند (۱۹۲۵) و آنتونیو بنیتو که او را آنتونیتتو می نامیدند (۱۹۳۰) بود. او زبان فرانسه تدریس می کرد و با مجله های زیادی همکاری داشت.

در سال ۱۹۲۰ به ایتالیا منتقل شد . برای مدت کمی در رم زندگی کرد و در این مدت در اداره چاپ و نشریات وزارت امور خارجه مشغول به کار بود. سپس چون نمی توانست آپارتمانی در پایتخت اجاره کند، به مارینو در کاستلی رومانی نقل مکان کرد. در رم با افرادی مانند باریللی، کارداللی، چککی و دیگر روشنفکران رفت و آمد داشت. به واسطه آنها علاقه مند سفر به تی وولی و سوبیاکو شد. در تی وولی از Villa Adriana که یکی از برترین شاهکارهای معماری امپراطوری رم باستان بود لذت برد و در Villa Gregoriana در سوبیاکو صومعه معروف راهب های بندتتینو، Scaro speco غاری که بندتتوی مقدس مدتی در آن زندگی کرده بود را دید.

در پی هفته مقدس در سال ۱۹۲۸ با دوستش وینیانللی مناجات عید پاک را خواند. وقتی برگشت چنین ابراز کرد: "بطور ناگهانی... کلمه مذهبی سال، مرا به روح نزدیک کرد". اما تاثیر بیشتر را که از مکانها و معنویت آنها بر می خواست را از دوستش گرفت. کمی بعد به دین بازگشت و پیرو بندتتو شد.

در شهر رم به مکان هایی مانند کافه آرانگو، رفت و آمد می کرد که محل تجمع همیشگی هنرمندان بود. ویرانه های باستانی و بخصوص اتمسفر موجود در کلیساهای باروک و نوری که هنگام غروب در آنها جریان داشت را دوست داشت. پس از اینکه مدت کمی کارمند وزارت امور خارجه بود، به واسطه پیشنهاد تدریس در دانشگاه سن پائولو به برزیل رفت و این فصل بخصوصی در زندگی اونگارتی بود که بطور ناگهانی با مرگ پسرش آنتونیتتو به اندوه گرائید. با شروع جنگ جهانی دوم به ایتالیا بازگشت، نه به خاطر اینکه برزیل بر علیه فاشیسم برخاسته بود بلکه می خواست با مردم کشورش همدردی کند.

اما درد و رنجش بعدا بوجود آمد. در سال ۱۹۴۸ آنتی فاشیستها می خواستند او را پاکسازی کنند و کرسی استادی دانشگاه را که به واسطه شهرتش بدست آورده بود از او بگیرند. او بدی و لجبازی دشمنانش را تحمل کرد. سه بار محاکمه شد اما هر بار بخشیده و تبرئه شد. این حقارتها به حدی بود که باعث سکته قبلی او شد. اما نجات یافت و با گذشت سال ها اوضاع بهتر شد: کرسی استادی دانشگاه در رشته ادبیات ایتالیا به وی اعطا شد که این مقام را تا زمان بازنشستگی نگه داشت. تحسین نامه های ادبی فراوانی دریافت کرد و به عنوان رئیس مجمع نویسندگان اروپا انتخاب شد.به مناسبت هشتادامین سال تولدش درPlazzo chigi del presidentte del consiglio از جانب ریاست شورای وقت آلدو مورو و دوستانش کووازیمودو و مونتاله ، جشنی به خاطر وی برگزار شد.

در سال ۱۹۷۰ در میلان و در خانه شخصی اش چشم از جهان فرو بست. مراسم خاکسپاری وی با حضور مردم و نه بصورت رسمی در شهر رم برگزار شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 20:5  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

 

Carlo Bramanti

 

Nulla si muove

Solo le tue labbra-

Giorno d'estate

 

هیچ چیز تکان نمی خورد

تنها لبانت-

روز تابستانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:59  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

 

زویا ابراهیمی

Alessia Maria

Rimpiante

 

viaggio serale

le luci che passano

e non vedo piu

passato amaro

 s'e' riflesso sul mare

solo ricordo

تاسف

 

در شب سفر می کنم

نورهایی که می گذرند و

بیش از گذشته ای تلخ نمی بینم

تنها انعکاس خاطره بر دریا

 

                        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 9:18  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

Maria Grazia Nigi

 

 

Noi distruggiamo tutto.

Anche le piccolo radiose

Cellule

Della nostra vita.

Pulsanti luminosi che

Ci parlano.

ما همه چیز را خراب می کنیم.

حتی کوچکترین سلول های

 درخشان زندگی مان را.

دکمه های رخشانی که سخن می گویند.

 

ترجمه: زویا ابراهیمی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 14:20  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

 از کتاب گلچینی از شعر بلغارستان ترجمه شده به زبان ایتالیایی

Antologia della lirica bulgara

شاعر بلغاری: Ljubomir Le'včev

ترجمه به ایتالیایی: چیچیتا ساچا ( Cicita Sacca')

ترجمه به فارسی: زویا ابراهیمی

 

                     Ljubomir Le'vcev

 

Attesa 

 .Tu vieni stanca dopo il lavoro 

Insieme alle tenebre tu entri

Nel sotterraneo

,E siedi sul piccolo divano

,E attendi

,Con gli occhi chiusi

...Come se avessi atteso duemila anni

?Che cosa attendi tu

Tu-povera schiava

?Dagli occhi azzurri

?Che cosa attendi tu

?Che sorgano I  morti di sotterra

?Che giunga la fine della pena

?'Che giunga la liberta

 E invece d'esse tornera' il sonno...

Penetrera

A cauti passi di ladro

'E strappera

Dalle stanche mani

Del tuo cervello

...La brace dei pensieri maledetti

O voi che attendete

!Aprite gli occhi

انتظار

خسته از کار باز می گردی.

با تاریکی به زیرزمین می روی

بر کاناپه ای کوچک می نشینی،

و انتظار می کشی،

با چشمان بسته،

همانطور که دو هزار سال انتظار کشیده ای...

انتظار چه را می کشی؟

تو- اسیر بینوا با چشمان آبی؟

مردگان که برخیزند؟

که به آزادی برسی؟...

... و هستی به خواب رود.

آتش افکار دوزخی

به قدم های محتاط دزد نفوذ خواهد کرد

و دستان خسته ذهنت را خواهد درید...

آی شما که انتظار می کشید

چشم ها را باز کنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 14:0  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

  

Tu non sai: ci sono betulle che di notte levano le loro radici, e tu  non crederesti mai che di notte gli alberi camminano o diventano sogni.
Pensa che in un albero c'è un violino d'amore.
Pensa che un albero canta e ride.
Pensa che un albero sta in un crepaccio e poi diventa vita.
Te l'ho già detto: i poeti non si redimono, vanno lasciati volare tra gli alberi come usignoli pronti a morire.

 

Alda Merini

،تو نمی دانی: درختانی در شب ریشه های خود را رها می کنند

.هیچ گاه باور نکرده ای شب هنگام درختان قدم می زنند یا رویا می شوند

فکر کن که درختی ویولون عشق دارد

.فکر کن درختی آواز می خواند و می خندد

.فکر کن درختی در دره ایستاده و به زندگی بدل می شود

.به تو گفته بودم شاعران رها نمی شوند

چون بلبل هایی آماده مرگ

.بین درختان پرواز می کنند

 

 ترجمه زویا ابراهیمی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:25  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

زویا ابراهیمی

                                                                      

Francesco Intoppa

 

      Controcorrente

Il salmon risale

Cerca la fonte

بر خلاف جریان رود

ماهی آزاد بالا می پرد،

در پی سرچشمه

 

Tra cielo e terra

Eterno mutamento

-la casa bianca

میان آسمان و زمین

دگرگونی ابدی

-خانه سپید

 

Se ti fa velo

La pioggia non m'accorgo

Che stai piangendo

اگر باران  نقابت شود

نخواهم فهمید

که اشک می ریزی

 

 

 

 

 

          

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:0  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

زویا ابراهیمی

 

              Francesco Intoppa

 

 Schiude le sue ali

All'ombra della quercia

Bianca farfalla

در سایه درخت بلوط

بالها را می گشاید

پروانه سپید

O cielo o terra-

Conosce una nuvola

?Il suo destino

ای آسمان و زمین

آیا یک ابر

 سرنوشت خویش را می داند؟

 

Non vedo fiumi-

Le foglie di granturco

Agita il vento

رودی نمی بینم-

برگهای ذرت

باد تکان می خورد

 

 

Migrano nubi

Un cielo a pecorelle

Bela anche il vento

ابرها کوچ می کنند

آسمان پر از بره

حتی باد نیز بع بع می کند

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:29  توسط زویا ابراهیمی  | 

  زویا ابراهیمی

 

Tizana Alzetta

Noia

Ritrovo sempre

Una nebbia infinita

Nei tuoi occhi spenti

 ملال

همیشه مهی پایان ناپذیر

در چشمان خاموشت

می یابم.

 

Fabio Mattia

Dolore

,La mia tristezza

Non esiste rumore

 . Tutto e' silenzio

درد

اندوه من،

هیاهویی نیست،

همه چیز در سکوت.

 

Matteo Stella

Rimorso

Porta' la corda

Mai recuperare

? L'attimo perso

پشیمانی 

ریسمان را خواهم آورد

لحظه از دست رفته را

دوباره آیا بدست خواهم آورد؟

 

Vincenzo Dimonte

        Il ceilo blu e'

Carezza di vita che

  .Fa sorridere 

آسمان آبی

نوازشی از زندگی است

که لبخند می زند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 12:42  توسط زویا ابراهیمی  | 

 زویا ابراهیمی

                            Francesco Intoppa

 

                            Fermano il tempo

                            Le foglie di granturco

                            Mosse dal vento

زمان را متوقف می کنند

برگهای ذرت

لرزان از باد

                           Dalla finestra

                           Un lampo nella notte-

                           E' gia' inverno

از پنجره

برقی در شب-

دیگر زمستان است

 

                          Sera sul lago-

                          Cade il sole nell'acqua

                          -mille lucciole

شب بر روی دریاچه-

خورشید در آب می افتد

- هزاران شبتاب

 

                         Il pianto in gola

                        Acqua da una grondaia

                        Cade singhiozzi

گریه در گلو

آب از ناودان

هق هق می ریزد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:36  توسط زویا ابراهیمی  | 

 ترجمه زویا ابراهیمی

                            Haiku

 

                            Brando Altemps

 

                           Il bimbo cieco

                           Volge il viso al sole

                           E gli sorride

پسرک نابینا

می چرخاند چهره اش را

و به خورشید لبخند می زند

 

                           Dalla cornice

                           Sorride tra le rose

                           Il tempo e' fermo

درون قاب عکس

دخترک میان گل ها ی سرخ، لبخندی بر لب

زمان ایستاده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:45  توسط زویا ابراهیمی  | 

ترجمه زویا ابراهیمی

                              Haiku

 

                              Guido Cupani

 

 

 

                             Sfoglia un'altra

                             Pagina d'acqua il mare

                             Sulla battigia

ورق می خورد

 برگی دیگر از دریا

بر روی ساحل

 

                             L'ultimo sole

                             Bacia le nubi.tutte.

                             Ad una ad una.

آخرین خورشید

ابرها را می بوسد.

تمامشان را

یکی پس از دیگری

 

                            Pigola un nido

                            Nella canna fumaria

                            - gia primavera

جیک جیک آشیانه ای

بر دودکش

-بهار است

 

                              Il chiu' chiama

                              Chiama in fondo al buio

                              - Io sono solo.

بانگ می زند جغد

از عمق تاریکی

- من تنهایم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 9:36  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

 ترجمه زویا ابراهیمی

               Francesco Intoppa

 

                    Nella foresta 

                    il fumo silenzioso

                    Dopo la pioggia

در جنگل

دود بی صدا

پس از باران

 

                      Sorpresa al buio

                      Dormi  vicino al fiore

piccola goccia         -                 

شگفتی در تاریکی

کنار گل خوابیده ای

-قطره کوچک

 

                        Anche tu pioppo

                        Sulla riva del lago

                        Aspetti il sole

تو نیز ای سپیدار

کنار دریاچه

خورشید را منتظری

 

 

                         Il vecchio tronco

                         E l'edera che sale

                        -grande amicizia

تنه درخت پیر

و پیچکی که بالا می رود

-دوستی عمیق

 

  

                          Dormi tranquilla-

                          Domai  sarai quercia

                          Piccola ghianda

آرام بخواب

درختی خواهی شد

بلوط کوچک

 

 

                          Canto di uccelli-

                          L'ombra cammina lenta

                          Sui campi spogli

آواز پرندگان-

سایه آهسته میگذرد

بر دشتهای لخت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:10  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

ترجمه زویا ابراهیمی

Marili Deandera

 

Siccita'

Una lucertola corre

Nel letto del fiume

 

 

خشکسالی

مارمولکی می دود

بر بستر رودخانه

 

Mauro Simoni

 

Candele accese

Nostalgia del futoro,

Tornare o partire?

شمع های روشن

دلتنگی آینده،

برگشتن یا رفتن؟

 

Laura Cainarca

 

Nelle luce argentata di una luna di luglio

Incantata guardo

Il tuo fiero profile

در نور نقره فام ماه ژوئیه

می نگرم مسحور

نیمرخ متکبرت را

 

Nonostante I miei sforzi

Sotto le ceneri del volcano

Ancora fuoco puro

با وجود تلاشهایم

زیر خاکسترهای آتش فشان

هنوز آتش خالص

 

 

 

 

Nello stagno riflesso di luna tra I rami

La vita e'

Un gioco di specchi

در مرداب

انعکاس ماه از میان شاخه ها

زندگی بازی آینه هاست

 

Arjuna Del Toso

 

Serenita'

 

Silenzio. Nello

Specchio della vita                                                                               

Non soffia vento.

 

آرامش

 

سکوت.

در آینه زندگی

باد نمی وزد

 

Serenita'

 

Buio,poi luce

Dopo la guerra, pace

Calmo orizzonte

 

آرامش

 

تاریکی، آنگاه نور

پس از جنگ، صلح

افق آرام

 

 

 

 

Piero Donato

 

Barche

 

Foglie sparse

In lontananza:

L'uomo sull'onda

برگها ناپدید می شوند

در دور دست:

مردی بر روی موج

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:16  توسط زویا ابراهیمی  | 

 ترجمه زویا ابراهیمی

 

 

کارلو برامانتی

 

کارلو برامانتی در 2 دسامبر 1960 در خانواده ای بسیار مذهبی متولد شد. دوران کودکی اش با علاقه شدید به زندگی مسیحی پر شد.

از کودکی علاوه بر وقف خویش به کارهای معنوی، به سرگرمی های زیادی از جمله: موسیقی، ورزش و تئاتر پرداخت و علاقه خاصی به رشته های علمی داشت.

فعالیت او در زمینه موسیقی منجر به انتشار چندین سی دی از جمله "Amensa con Gesu" که شامل 10 آهنگ نسبتا شاد است گردید.

او علاقه زیادی به ادبیات ژاپنی بخصوص هایکو دارد.

 

Carlo Bramanti

 

Solo un voce

Allietera' il fuscello,

Quella del mare.

 

تنها یک صدا

تکه چوبی را خوشحال خواهد کرد

صدای دریا

 

Occhi di bimbo:

I colori del mondo

Tenero incanto.

چشمان کودک:

رنگهای جهان

افسونی لطیف

 

Nivea, perfetta

Dalle labbra del cielo

La luna pende.

پاکی محض

خم می شود ماه

از لبان آسمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 23:12  توسط زویا ابراهیمی  | 

Donatella Bisutti

 

 

 

 

 

 

 

                         Donatella Bisutti

 

 

                               Natura morta

 

                              Fuori nevica.

                              Una brocca

                              sul tavolo ha rosse trasparenze.

                              Sbucci piano la mela.

                              Ti tenta l'avventura

                              di quella buccia lucida

                              che avvolge

                              la luce della stanza.

                              Ogni oggetto

                              ha una sua consistenza inutile,

                              così rassicurante,

                              Il piatto dì lucida ceramica

                              se l'inclini

                              riflette un cielo nitido

                              di calce bianca.

طبیعت بیجان

 

برف می بارد.

کوزه سرخ کمرنگی بر میز

به آرامی سیب را پوست کندم.

پوست براق

از نور اتاق

تو را به خودت می آورد.

هر چیزی پایداری بیهوده خویش

را داراست.

بدین سان،

بشقاب کج

آسمانی زلال و سپید را

منعکس می کند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 2:50  توسط زویا ابراهیمی  | 

                            

                            

                             Marini Deandrea

 

                             Sogni perduti-

                            Sulle sue spalle 

                            Stanche

                            Gocce di luna

رویا های بر باد رفته

بر شانه های خسته اش

قطره های ماه

 

                           Sorrido alla

                           Luna di

                           Mezzogiorno

                           … nubi lontane

لبخند می زنم

ماه نیمروز را،

... ابر های دور دست

                          Odore di

                          Pioggia…

                          Mi manca la bambina

                          Che era

عطر باران ...

کودکی که بود را

دلتنگم

 

                          Solitudine…

                          Come nubi

                          pensieri

                          Si trasformano

تنهایی ...

افکار تغییر شکل می دهند

آنچنان که ابرها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 16:10  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

Marini Deandrea                       

                       

                            Capelli sciolti:

                            Nel profumo dei tigli

                            Canta la vita.

گیسوان رها:

در عطر درختان زیزفون

آواز می خواند زندگی.

 

                            Luna nel bosco

                            Per un istante scorgo

                            Ali di fata.

ماه در جنگل

لحظه ای کوتاه

بالهای یک پری

 

                            Prima neve

                            Piccolo lanterne

                            Sulle borse di

                            Paglia.

اولین برف

فانوس هایی کوچک

بر کیسه های کاه

 

 

                           Giorno di

                           Festa

                           Una vecchia

                           Canzione

                           Nel vento

                           Caldo.

روز تعطیل

آوازی قدیمی

در باد گرم

 

                          Canto d'estate

                          Il profumo del

                          Vento

                          Nei miei occhi.

آواز تابستان

عطر باد

در چشمانم

 

                         Morbida note:

                         Le luci

                         Dell'albero

                         Sul mio viso.

شب دلپذیر

نور درخت

بر چهره ام

                       Sole freddo…

                       La scrittura di

                       Mia madre

                       Su carta

                       Ingialliata.

خوشید سرد...

دستنوشته مادرم

بر کارتی رنگ و رو رفته

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:52  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

 

                             Buson (1715-1783)

 

                             Come in un sogno,

                             Vorrei tenere in

                             Mano

                             La farfalla.

همچون رویا،

می خواهم

پروانه را در دست گیرم.

 

                             Issa (1762-1826)

 

                             Nel nostro mondo,

                             Anche

                             Le farfalle sono

                             Stanche

                             Sono stanche di

                             Vivere.

در دنیای ما،

پروانه ها هم خسته اند

خسته از زندگی.

 

                            Issa (1762-1826)

 

                            L'uccello in gabbia

                            Osserva, invidioso,

                            La farfalla.

پرنده در قفس

با حسرت

به پروانه می نگرد.

 

 

 

 

                            Issa (1762-1826)

 

                           Il mio paese:

                           Benche' sia piccolo,

                           I boschi sono miei.

دهکده ام:

هر چند کوچک

جنگل ها از آن منند.

 

                            Basho

 

                            Fine della primavera

                            Anche  gli ucelli gridano

                            I pesci hanno lacrime agli occhi.

پایان بهار

حتی پرندگان فریاد می زنند

اشک در چشم ماهی ها.

 

                            Hisajo (1890-1946)

 

                            Sotto I miei passi

                            Solo il fruscio si sente

                            Di fogli secche.

در زیر گامهایم

تنها صدایی ضعیف بگوش می رسد

برگهای خشک.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 19:12  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

                           La pioggia e' il tuo vestito

 

                           La pioggia e' il tuo vestito.

                           Il fango e' il tuo scarpe.

                           La tua pezzuola e' il vento.

                           Ma il sole e' il tuo sorriso e la tua bocca

                           E la note dei fieni i tuoi capelli.

                           Ma il tuo sorriso e la tua calda pelle

                           E' il fuoco della terra e delle stele.

 

                            Govono Corrado

 

باران تن پوشت

 

باران تن پوشت.

ﻞ پاپوش

و باد دستمالت.

خورشید لبخند و دهانت

و شب هنگام

علفها گیسوانت.

اما لبخند و پوست گرم تو،

آتشی از زمین و ستارگان است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:41  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

                            ‌Bellezze

  

                          Il campo di frumento e' cosi bello

                          solo perche' ci sono dentro

                          i fiori di papavero e di veccia,

                          ed il tuo volto pallido

                          perche' e' tirato un poco indietro

                          dal peso della lunga treccia.

 

                         Corrado Govoni

 

زیبایی ها

 

زیبایی گندمزار

از کوکنار است و علف

و چهره رنگ پریده تو

از سنگینی گیسوان بلند بافته ات.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:9  توسط زویا ابراهیمی  | 

                             Davanti allo specchio

 

                             In una giornata chiara 

                             illuminata dal sole

                             avvolta da tenue brezza

                             filtrava dalla mia finestra

                             inebriate dal profumo dei fiori

                             dal giardino sottostante, un'atmosfera di quiete

                             serena e silenziosa mi sentivo

                             quasi felice.

                             felice per un incanto della natura.

                             volli allora

                             sedermi allo specchio.

                             m'adornai I capelli

                             festeggiai il mio volto

                             con profumi e belletti.

                             cantavo dolcemente,sommessamente

                             il sole tramontava rosso di fuoco.

                             la sera stava calando

                             il silenzio era interrotto a tratti

                             ma ahime' il mio canto non solcava l'aria

                             il mio animo all'improvviso era diventato triste,

                            anche l'usignolo aveva cessato di cantare.

در برابر آینه

 

در روزی

درخشان از تلالو خورشید

لبرز از رویا و آرزو

مملو از نسیمکی که از پنجره می آمد،

مست رایحه گلهای باغ

در فضایی آرام

احساس خوشبختی می کردم

خوشبخت بخاطر افسون طبیعت.

پر می گشایم

در برابر آینه،

گیسوانم را می آرایم

و چهره ام را.

به آرامی آواز می خوانم

خورشید آتشگون

اندک اندک غروب می کند

شب به پایان می رسد.

سکوت فاصله ها را شکسته بود

در مقابل آینه خودی تازه یافتم

اما افسوس،

آواز من فضا را نمی شکافت

روحم ناگهان غمگین شده بود

حتی بلبل نیز

از آواز دست کشیده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 10:4  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

 

 

                           Haiku

 

 

                           Chiyo Jo

 

 

                          

                           Notte di luna:

                           spuntando da una roccia,

                           la cavalletta fa il suo verso.

 

شب مهتابی:

سوسک از تخته سنگی بیرون می آید،

رهسپار راه خویش.

 

 

 

 

                         Basho

 

 

                         Su un ramo secco

                         si posa un corvo,

                         crepuscolo autunnale

 

بر شاخه خشکی

کلاغی نشسته است

غروب پائیزی.

 

 

                          Basho

 

 

                         Antico stagno:

                         una rana vi si getta,

                         suona d'acqua.

 

مرداب قدیمی:

جهش قورباغه،

آهنگ آب.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:22  توسط زویا ابراهیمی  | 

                         

                           Haiku

 

                         …

  

                         Nella tua pancia

                         vegetava un tumore

                         gonfio di pianto

 

غده ای درونت

 رشد می کند

متورم از اشک

 

  

 

 

                         Kiyorai

 

 

                         Solo un messaggero

                         viene spinto in salotto:

                         Il freddo

 

یک قاصد

بزور وارد اتاق می شود:

سرما

    

 

 

                                 Haiku

 

                                  …

 

                                  Dalle tue labbra

                                  premute sulle mie

                                  tu stilli il miele

 

از لبانت

فشرده بر لبهایم 

عسل می چکانی    

                                                                                                               

 

 

                       Haiku

 

 

                       kyorai

 

 

                       Nelle mie mani,

                       Ahime' svanisce 

                       Un bagliore di lucciola!

 

در دستانم،

افسوس

کور سوی شبتاب

ناپدید می شود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:8  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

 

                            Haiku

 

 

                            ….

 

                           Come una spugna

                           sei sola nella morte

                           pregna d'amore

 

همچو اسفنجی

سرشار از عشق

تنها، هنگام مرگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 8:57  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

                          Haiku

 

                         Hamlet

 

                         C'e' luna piena

                         Che sgualdrina la morte

                         Su questa scena

ماه کامل

فاحشه مرگ،

روی صحنه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 16:47  توسط زویا ابراهیمی  | 

                            Haiku

 

 

                            Basho

 

                            Lo specchio e' chiaro

                            e terso

                            tra I fiori di neve.

 

میان گل هایی از برف

آینه،

زلال و پاکیزه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 9:43  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

                           Haiku

 

 

                           Basho

 

 

                          Una foglia cade.

                          Puah! Ne cade un'altra,

                          Nel vento

 

 

برگی فرو می افتد.

آه، برگی دیگر،

در باد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 12:10  توسط زویا ابراهیمی  | 

                                                                                          

                                                                                                            

 

                            Quando arrivano tardi per la cena                           

                            e penso ache sara' con altra donna

                            o e' caduto mezza la strada ed e' morto

                            pereferisco sempre che sia morto.

    

 

   

وقتی برای شام دیر می کند

و من در این فکرم که آیا با زن دیگری رفته

یا وسط خیابان افتاده و مرده است

همیشه ترجیح می دهم مرده باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:52  توسط زویا ابراهیمی  |