جوزپه اونگارتی
زندگی نامه:
جوزپه اونگارتی بسال۱۸۸۸در اسکندریه مصر از پدر و مادری اهل لوکای ایتالیا بدنیا آمد. پدرش کارگر ساده ای بود و در پی مناقصه ای برای برش کانال سویز که صاحب کارش در آن برنده شده بود مجبور به همراهی او گردید. او دو سال پس از تولد جوزپه که دومین فرزند خانواده بود از دنیا رفت.
پس از مرگ پدر برای زندگی به خانه ای در حاشیه حومه شهر رفتند، جائیکه از آن می توانستند صحرا و چادرهای اعراب بادیه نشین را از فاصله ای دور ببینند. تصویر هایی که برای همیشه در ذهن شاعر باقی ماندند.مادر که زمانی زنی دوست داشتنی و شیرین بود، کوره ای برای پخت نان درست کرد و به تنهایی تعلیم و تربیت مذهبی فرزندان را بعهده گرفت و در آخر به درس خواندن آنها رضایت داد. بدین ترتیب جوزپه در ابتدا به موسسه دن بسکو سپس به مدرسه سوییس جکوت رفت و در آخر برای خرسند کردن مادرش در رشته ای دانشگاهی ثبت نام کرد.
در سال های نوجوانی در اسکندریه با بعضی از آنارشیست های ایتالیایی که از اقامت اجباری فرار کرده بودند آشنا شد. آنها به آلونک قرمز که به خاطر ورق قرمز رنگی که به وسیله انریکا په آ که او هم اهل لوکا بود و در کار داد و ستد سنگ مرمر در آفریقا بود، ساخته شده بود، به این نام نامیده می شد، رفت و آمد می کردند. او به سرعت به دوستی برای خانواده اونگارتی تبدیل شد.
با ارتباط با این آنارشیست ها که جلساتشان محدود نبود و به تظاهرات سیاسی حیات می بخشیدند، جوزپه مسیحیت را رها کرد و وانمود می کرد که کافر است. او در زمان خود با برخی از بادیه نشین ها آشنا شد که از بین آنها محمد شهاب که مسلمان بود به یکی از دوستان صمیمی او بدل شد.
در سال ۱۹۱۲ مصر را به قصد ثبت نام در دانشگاه سوربن ترک کرد. ولی در آغاز در جستجوی ریشه های خویش و شناخت سرزمین آبا و اجدادی اش به ایتالیا رفت. در پاریس با شهاب که تا آنجا همرا هی اش کرده بود در خیابان کارمه در هتل کوچکی اقامت کرد. در سوربن درس های استادانی چون لانسون، برگسون و بدییر(یکی از داستان سرایان بزرگ دوران) را گذراند. در این شهر توانست شخصیت های مهمی چون آپولینر(شاعر، نویسنده و نقاد هنری فرانسوی)وهمچنین نقاشانی مانند پیکاسو، (DeChirico) و مادیلیانی آشنا شود. زندگی پاریسی او با خود کشی دوستش شهاب به خاطر بحران اگزیستانسیالیستی اش، بسیار محزون گردید.
هنگامی که جنگ جهانی اول شروع شد، به ایتالیا بازگشت. او بسیار روشن فکر بود و میتینگ های زیادی در میدان ها برگزار می کرد و وقتی کشور ایتالیا هم وارد جنگ شد، داوطلبانه برای سربازی ثبت نام کرد، نه به عنوان درجه دار رسمی بلکه به عنوان سربازی ساده که به خط مقدم جبهه فرستاده شد.
در سال ۱۹۱۵ با بنیتو موسولینی آشنا شد و با او رابطه دوستی برقرار کرد. با پایان جنگ با (Jeanne Dupox) فرانسوی که همیشه به او وفادار ماند ازدواج کرد. نتیجه این ازدواج دو فرزند به نام های آنا ماریا که اورا ماریون می نامیدند (۱۹۲۵) و آنتونیو بنیتو که او را آنتونیتتو می نامیدند (۱۹۳۰) بود. او زبان فرانسه تدریس می کرد و با مجله های زیادی همکاری داشت.
در سال ۱۹۲۰ به ایتالیا منتقل شد . برای مدت کمی در رم زندگی کرد و در این مدت در اداره چاپ و نشریات وزارت امور خارجه مشغول به کار بود. سپس چون نمی توانست آپارتمانی در پایتخت اجاره کند، به مارینو در کاستلی رومانی نقل مکان کرد. در رم با افرادی مانند باریللی، کارداللی، چککی و دیگر روشنفکران رفت و آمد داشت. به واسطه آنها علاقه مند سفر به تی وولی و سوبیاکو شد. در تی وولی از Villa Adriana که یکی از برترین شاهکارهای معماری امپراطوری رم باستان بود لذت برد و در Villa Gregoriana در سوبیاکو صومعه معروف راهب های بندتتینو، Scaro speco غاری که بندتتوی مقدس مدتی در آن زندگی کرده بود را دید.
در پی هفته مقدس در سال ۱۹۲۸ با دوستش وینیانللی مناجات عید پاک را خواند. وقتی برگشت چنین ابراز کرد: "بطور ناگهانی... کلمه مذهبی سال، مرا به روح نزدیک کرد". اما تاثیر بیشتر را که از مکانها و معنویت آنها بر می خواست را از دوستش گرفت. کمی بعد به دین بازگشت و پیرو بندتتو شد.
در شهر رم به مکان هایی مانند کافه آرانگو، رفت و آمد می کرد که محل تجمع همیشگی هنرمندان بود. ویرانه های باستانی و بخصوص اتمسفر موجود در کلیساهای باروک و نوری که هنگام غروب در آنها جریان داشت را دوست داشت. پس از اینکه مدت کمی کارمند وزارت امور خارجه بود، به واسطه پیشنهاد تدریس در دانشگاه سن پائولو به برزیل رفت و این فصل بخصوصی در زندگی اونگارتی بود که بطور ناگهانی با مرگ پسرش آنتونیتتو به اندوه گرائید. با شروع جنگ جهانی دوم به ایتالیا بازگشت، نه به خاطر اینکه برزیل بر علیه فاشیسم برخاسته بود بلکه می خواست با مردم کشورش همدردی کند.
اما درد و رنجش بعدا بوجود آمد. در سال ۱۹۴۸ آنتی فاشیستها می خواستند او را پاکسازی کنند و کرسی استادی دانشگاه را که به واسطه شهرتش بدست آورده بود از او بگیرند. او بدی و لجبازی دشمنانش را تحمل کرد. سه بار محاکمه شد اما هر بار بخشیده و تبرئه شد. این حقارتها به حدی بود که باعث سکته قبلی او شد. اما نجات یافت و با گذشت سال ها اوضاع بهتر شد: کرسی استادی دانشگاه در رشته ادبیات ایتالیا به وی اعطا شد که این مقام را تا زمان بازنشستگی نگه داشت. تحسین نامه های ادبی فراوانی دریافت کرد و به عنوان رئیس مجمع نویسندگان اروپا انتخاب شد.به مناسبت هشتادامین سال تولدش درPlazzo chigi del presidentte del consiglio از جانب ریاست شورای وقت آلدو مورو و دوستانش کووازیمودو و مونتاله ، جشنی به خاطر وی برگزار شد.
در سال ۱۹۷۰ در میلان و در خانه شخصی اش چشم از جهان فرو بست. مراسم خاکسپاری وی با حضور مردم و نه بصورت رسمی در شهر رم برگزار شد.





