تبليغاتX
افق شکسته

افق شکسته

ادبیات و ترجمه

di Luigi Oldani

Penso all'oggi
Quando la pioggia batte
Qui sul silenzio

به امروز فکر می کنم

وقتی که باران

اینجا بر سکوت می کوبد.

 

Guardo fuori
Profumo di silenzio
Tutte le stelle

بیرون را نگاه می کنم

عطر سکوت

همه ی ستارگان

 

Foglie e fiori
E neve senza vento
Lassù la luna

برگ ها و گل ها

و برف بدون باد

آنجا ماه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:42  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

اینجا می نویسم که می خوام دوباره ترجمه کنم که هیچ عذر و بهانه ای برای انجام ندادنش نداشته باشم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 22:1  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

Alessia Marta

Viaggio serale

Le luci che passano

E non vedo più

Passato amaro

:S’è riflesso sul mare

solo ricordo

سفر شبانه

نورها یی که می گذرند،

و بیش از این نمی بینم

گذشته ای تلخ

انعکاس خاطره

بر دریا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 0:3  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

برای یک دوست تا بداند هایکو چیست

امروزه اغلب مردم جهان شعر ژاپن را با هایكو می‌شناسند. هایكو شعری است 17 هجایی كه در سه سطر نوشته می‌شود، سطر اول و سوم هركدام پنج هجا و سطر دوم هفت هجا دارند. هایكو نه وزن دارد و نه قافیه و آرایه‌های كلامی در آن به ندرت به كار می‌رود. حدود دو هزار سال پیش هایكو جزوی از یك فرم شعری 31 هجایی به نام تانكا بود كه از دو بخش تشكیل می‌شد و معمولا آن را شاعران به شیوه پرسش و پاسخ می‌سرودند. بخش نخست تانكا 17 هجا دارد و بخش دوم آن 14 هجا. تانكا به معنی شعر كوتاه است و در مقابل آن چوكا قرار دارد كه به معنی شعر بلند است. با اینكه در ژاپن به غیر از تانكا و چوكا چندین فرم شعری دیگر هم وجود دارد، شعرهای كوتاه محبوبیتشان بیش از بقیه است. در قرن شانزدهم میلادی به تدریج بخش 17 هجایی تانكا مستقل شد و آن را هاكایی یا هایكو نامیدند.

هایكو در ابتدا محتوایی طنزآمیز داشت و به تدریج بر اثر در آمیختن با فلسفه ذن اعماق و جوانب آن گسترش یافت. ایجاز و سادگی و در عین حال عمق هایكو و هنر تصویری بدیع آن علاوه بر آنكه در چهار قرن گذشته شاعران زیادی را در ژاپن به خود كشانده است، در دوره معاصر در خارج از ژاپن هم با استقبال قشر كتابخوان و شاعران و هنرمندان مواجه شده است و علاوه بر ترجمه هایكوهای ژاپنی به اغلب زبانهای دنیا، در سراسر جهان شاعرانی پیدا شده اند كه به سرودن شعر به شیوه هایكوهای ژاپنی می‌پردازند. امروزه دوستداران و هایكوسرایان سراسر جهان دارای انجمنهای خاص هایكو در سطح محلی و ملی و بین المللی هستند و با برگزاری همایشها و سمینارهای دوره‌ای و یا از طریق سایتهای اینترنتی به بحث و تبادل نظر در مورد هایكو و تاریخچه و ابعاد هنری آن می‌پردازند.

در تاریخ ادبیات ژاپن چهار هایكوسرا بیش از دیگران نام برآورده‌اند:باشو، بوسون، ایسا، شیكی. این چهار شاعر صاحب سبك، در خارج از ژاپن نیز چهره‌هایی شناخته شده‌اند و بعضی از پژوهشگران و شرق‌شناسان اختصاصاً در مورد هنر شاعری آنها تحقیق می‌كنند.

ماتسوئو باشو (1644 ـ 1694 م) بزرگترین و نام‌آورترین شاعر هایكوسرای ژاپنی محسوب می‌شود. وی تا 41 سالگی بیشتر به سرودن اشعار هزل‌آمیز گرایش داشت و در دهه آخر عمرش بود كه مكتب باشو را در هایكو بنیان نهاد و شاگردان متعددی تربیت كرد كه از میان آنها ده شاعر كه به ده شاگرد باشو مشهور شدند در اشاعه ویژگیهای شعری او كوشیدند. پیش از باشو كار هایكوسرایان بازی با كلمات بود و همین امر باشو را بر آن داشت كه در اعتلای هایكو بكوشد. معروفترین شعر باشو هایكو بركه كهن است كه سرآغاز حركت انقلابی او در فرم هایكو بود و در تفسیر آن مقاله‌های متعددی منتشر شده است و بعضی معتقدند این هایكو چكیده و لب لباب فلسفه ذن است:

بركه كهن

جهیدن غوكی

آوای آب.

پس از باشو شاعری كه در حد و اندازه‌های او باشد ظهور نكرد و هایكو برای مدتی در محاق افتاد و حتی بعضی از شاگردان باشو به گفتن سن ریو كه فرمی است شبیه هایكو و 17 هجا دارد توجه نشان دادند. در سن ریو از ژرفای هایكو خبری نیست و شاعر بیشتر در كار طعن و ریشخند عواطف و محدودیتهای انسانی است. چند دهه بعد از مرگ باشو، یوسا بوسون (1716 ـ 1783 م) وارد عرصه شعر ژاپن شد و سبك جدیدی را در هایكو پایه گذاشت. بوسون نقاشی چیره‌دست بود و هایكوهایش دارای ظرافت نایابی است و عشق به طبیعت در او از باشو نیز نیرومندتر است. این هایكو از اوست:

سنجاقكها

و رنگ دیوارها؛

زادگاهم چه عزیز است!

كوبایاشی ایسا (1764 ـ 1827 م) شاعر تهیدست و نامرادی بود كه تا مدتها به سبك باشو و بوسون شعر می‌گفت ولی در چهل سالگی به كمال شعری خود دست یافت. وی زبان محاوره و لهجه‌های مختلف را در هایكوهایش به‌كار گرفت. ایسا چیزهای كوچك و بی ارزش را دوست می‌داشت و آنها را عمیقاً درك می‌كرد و به چیزهایی كه احترامی بر نمی‌انگیختند عشق می‌ورزید. می‌توان گفت كه بیشتر هایكوهای ایسا درباره حلزونها و قورباغه‌ها و پروانه‌ها و كرمهای شبتاب و پشه‌ها و مگسها و زنجره‌ها و سنجاقكهاست. از جمله این هایكوی او:

 

از برای من

فاخته می‌خواند، و كوه

به نوبت.

ماساوكا شیكی (1867 ـ 1902 م) كسی بود كه هایكو را در دوره جدید احیا كرد و این فرم كهنسال را كه پس ازبوسون و ایسا به سراشیبی افتاده بود نجات داد. شیكی هم هایكو می‌سرود و هم تانكا و در سال 1899 مجله فاخته را بنیان نهاد كه از مجله‌های معتبر شعر ژاپن به‌شمار می‌رود. وی منتقد خوبی بود و نقد معروفی بر هایكوی «بركه كهن» باشو نوشت. از اوست:

در تاریكی جنگل

دانه توتی فرو می‌افتد:

صدای آب.

ترجمه هایكو كاری سهل و ممتنع است. سهل از این جهت كه سادگی شعرها و به تعبیر شاملو عریانی آنها در گام نخست هر مترجمی را به وسوسه می‌اندازد كه دست به كار ترجمه شود و ممتنع از آن رو كه كمتر مترجمی است كه بتواند از عهده ایجاز هایكو برآید و گرفتار درازگویی نشود.مانفرد هاوسمان مترجم آلمانی معتقد است كه هیچ زبانی غیر از زبان ژاپنی توانایی آن را ندارد كه در هفده هجا همان حرفی را بزند كه شاعر ژاپنی در قالب هایكو بیان می‌كند.

برگرفته از بخش ادبیات سایت تبیان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 14:20  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

 

Pier Luigi Bacchini

Il libro: Cerchi d’acqua   -  Haiku

پیر لوئیجی باکّینی

از کتاب در جستجوی آب

 

L’occhio

Falco in volo.

           Mirabile

La curvature alare.

چشم

شاهین در پرواز.

چه شگفت انگیز

پیچش بال.

 

Cieli

Davanti alla vetrata

Bevo un caffe’

-      la tazzina gia’ vuota.

آسمانها

مقابل پنجره شیشه ای

نوشیدن قهوه

    - فنجان از قبل خالی.

 

Specchio d’acqua

Il mio volto

Dietro il saice;

Davanti al salice,

Dietro l’acqua.

آینه آب

چهره ام در پس درخت بید

مقابلش

در پس آب.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 19:47  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

جوزپه اونگارتی

 

زندگی نامه:

جوزپه اونگارتی بسال۱۸۸۸در اسکندریه مصر از پدر و مادری اهل لوکای ایتالیا بدنیا آمد. پدرش کارگر ساده ای بود و در پی مناقصه ای برای برش کانال سویز که صاحب کارش در آن برنده شده بود مجبور به همراهی او گردید. او دو سال پس از تولد جوزپه که دومین فرزند خانواده بود از دنیا رفت.

پس از مرگ پدر برای زندگی به خانه ای در حاشیه حومه شهر رفتند، جائیکه از آن می توانستند صحرا و چادرهای اعراب بادیه نشین را از فاصله ای دور ببینند. تصویر هایی که برای همیشه در ذهن شاعر باقی ماندند.مادر که زمانی زنی دوست داشتنی و شیرین بود، کوره ای برای پخت نان درست کرد و به تنهایی تعلیم و تربیت مذهبی فرزندان را بعهده گرفت و در آخر به درس خواندن آنها رضایت داد. بدین ترتیب جوزپه در ابتدا به موسسه دن بسکو سپس به مدرسه سوییس جکوت رفت و در آخر برای خرسند کردن مادرش در رشته ای دانشگاهی ثبت نام کرد.

در سال های نوجوانی در اسکندریه با بعضی از آنارشیست های ایتالیایی که از اقامت اجباری فرار کرده بودند آشنا شد. آنها به آلونک قرمز که به خاطر ورق قرمز رنگی که به وسیله انریکا په آ که او هم اهل لوکا بود و در کار داد و ستد سنگ مرمر در آفریقا بود، ساخته شده بود، به این نام نامیده می شد، رفت و آمد می کردند. او به سرعت به دوستی برای خانواده اونگارتی تبدیل شد.

با ارتباط با این آنارشیست ها که جلساتشان محدود نبود و به تظاهرات سیاسی حیات می بخشیدند، جوزپه مسیحیت را رها کرد و وانمود می کرد که کافر است. او در زمان خود با برخی از بادیه نشین ها آشنا شد که از بین آنها محمد شهاب که مسلمان بود به یکی از دوستان صمیمی او بدل شد.

در سال ۱۹۱۲ مصر را به قصد ثبت نام در دانشگاه سوربن ترک کرد. ولی در آغاز در جستجوی ریشه های خویش و شناخت سرزمین آبا و اجدادی اش به ایتالیا رفت. در پاریس با شهاب که تا آنجا همرا هی اش کرده بود در خیابان کارمه در هتل کوچکی اقامت کرد. در سوربن درس های استادانی چون لانسون، برگسون و بدییر(یکی از داستان سرایان بزرگ دوران) را گذراند. در این شهر توانست شخصیت های مهمی چون آپولینر(شاعر، نویسنده و نقاد هنری فرانسوی)وهمچنین نقاشانی مانند پیکاسو، (DeChirico) و مادیلیانی آشنا شود. زندگی پاریسی او با خود کشی دوستش شهاب به خاطر بحران اگزیستانسیالیستی اش، بسیار محزون گردید.

هنگامی که جنگ جهانی اول شروع شد، به ایتالیا بازگشت. او بسیار روشن فکر بود و میتینگ های زیادی در میدان ها برگزار می کرد و وقتی کشور ایتالیا هم وارد جنگ شد، داوطلبانه برای سربازی ثبت نام کرد، نه به عنوان درجه دار رسمی بلکه به عنوان سربازی ساده که به خط مقدم جبهه فرستاده شد.

در سال ۱۹۱۵ با بنیتو موسولینی آشنا شد و با او رابطه دوستی برقرار کرد. با پایان جنگ با (Jeanne Dupox) فرانسوی که همیشه به او وفادار ماند ازدواج کرد. نتیجه این ازدواج دو فرزند به نام های آنا ماریا که اورا ماریون می نامیدند (۱۹۲۵) و آنتونیو بنیتو که او را آنتونیتتو می نامیدند (۱۹۳۰) بود. او زبان فرانسه تدریس می کرد و با مجله های زیادی همکاری داشت.

در سال ۱۹۲۰ به ایتالیا منتقل شد . برای مدت کمی در رم زندگی کرد و در این مدت در اداره چاپ و نشریات وزارت امور خارجه مشغول به کار بود. سپس چون نمی توانست آپارتمانی در پایتخت اجاره کند، به مارینو در کاستلی رومانی نقل مکان کرد. در رم با افرادی مانند باریللی، کارداللی، چککی و دیگر روشنفکران رفت و آمد داشت. به واسطه آنها علاقه مند سفر به تی وولی و سوبیاکو شد. در تی وولی از Villa Adriana که یکی از برترین شاهکارهای معماری امپراطوری رم باستان بود لذت برد و در Villa Gregoriana در سوبیاکو صومعه معروف راهب های بندتتینو، Scaro speco غاری که بندتتوی مقدس مدتی در آن زندگی کرده بود را دید.

در پی هفته مقدس در سال ۱۹۲۸ با دوستش وینیانللی مناجات عید پاک را خواند. وقتی برگشت چنین ابراز کرد: "بطور ناگهانی... کلمه مذهبی سال، مرا به روح نزدیک کرد". اما تاثیر بیشتر را که از مکانها و معنویت آنها بر می خواست را از دوستش گرفت. کمی بعد به دین بازگشت و پیرو بندتتو شد.

در شهر رم به مکان هایی مانند کافه آرانگو، رفت و آمد می کرد که محل تجمع همیشگی هنرمندان بود. ویرانه های باستانی و بخصوص اتمسفر موجود در کلیساهای باروک و نوری که هنگام غروب در آنها جریان داشت را دوست داشت. پس از اینکه مدت کمی کارمند وزارت امور خارجه بود، به واسطه پیشنهاد تدریس در دانشگاه سن پائولو به برزیل رفت و این فصل بخصوصی در زندگی اونگارتی بود که بطور ناگهانی با مرگ پسرش آنتونیتتو به اندوه گرائید. با شروع جنگ جهانی دوم به ایتالیا بازگشت، نه به خاطر اینکه برزیل بر علیه فاشیسم برخاسته بود بلکه می خواست با مردم کشورش همدردی کند.

اما درد و رنجش بعدا بوجود آمد. در سال ۱۹۴۸ آنتی فاشیستها می خواستند او را پاکسازی کنند و کرسی استادی دانشگاه را که به واسطه شهرتش بدست آورده بود از او بگیرند. او بدی و لجبازی دشمنانش را تحمل کرد. سه بار محاکمه شد اما هر بار بخشیده و تبرئه شد. این حقارتها به حدی بود که باعث سکته قبلی او شد. اما نجات یافت و با گذشت سال ها اوضاع بهتر شد: کرسی استادی دانشگاه در رشته ادبیات ایتالیا به وی اعطا شد که این مقام را تا زمان بازنشستگی نگه داشت. تحسین نامه های ادبی فراوانی دریافت کرد و به عنوان رئیس مجمع نویسندگان اروپا انتخاب شد.به مناسبت هشتادامین سال تولدش درPlazzo chigi del presidentte del consiglio از جانب ریاست شورای وقت آلدو مورو و دوستانش کووازیمودو و مونتاله ، جشنی به خاطر وی برگزار شد.

در سال ۱۹۷۰ در میلان و در خانه شخصی اش چشم از جهان فرو بست. مراسم خاکسپاری وی با حضور مردم و نه بصورت رسمی در شهر رم برگزار شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 20:5  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

 

Carlo Bramanti

 

Nulla si muove

Solo le tue labbra-

Giorno d'estate

 

هیچ چیز تکان نمی خورد

تنها لبانت-

روز تابستانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:59  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

 

زویا ابراهیمی

Alessia Maria

Rimpiante

 

viaggio serale

le luci che passano

e non vedo piu

passato amaro

 s'e' riflesso sul mare

solo ricordo

تاسف

 

در شب سفر می کنم

نورهایی که می گذرند و

بیش از گذشته ای تلخ نمی بینم

تنها انعکاس خاطره بر دریا

 

                        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 9:18  توسط زویا ابراهیمی  | 

 

Maria Grazia Nigi

 

 

Noi distruggiamo tutto.

Anche le piccolo radiose

Cellule

Della nostra vita.

Pulsanti luminosi che

Ci parlano.

ما همه چیز را خراب می کنیم.

حتی کوچکترین سلول های

 درخشان زندگی مان را.

تپش های رخشانی که سخن می گویند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 14:20  توسط زویا ابراهیمی  | 

نام فیلم: زن ناشناس (La Sconosciuta)

کارگردان: جوزپه تورناتوره(Giuseppe Tornatore)

محصول: کشورایتالیا

سال 2006

 

ایرنا زنی است اوکراینی با گذشته ای خشونت بار و تحقیر آمیز که سرسختانه به دنبال هدفی نامعلوم و پر رمز و راز دست به هر کاری چه قانونی و چه غیر قانونی می زند. او زنی است قوی که به سرعت جنگیدن بی باکانه را آموخته است و آنها را به کار می بندد اما در می یابد که گذشته اش تصمیم های کنونی اش را تحت تاثیر قرار می دهد. این سرگذشت زن در دنیای مدرن کنونی است. خشونت و تجاوز. سوء استفاده از جنسیت  و نشان دادن گوشه ای از هزار توی سرنوشت زن.

عشق در منجلاب نیز شکوفا می شود و ایرنا با تردید برای اولین بار آنرا لمس می کند. عشقی که منجلاب آنرا از او باز پس می گیرد. اکنون پس از گذشت سال ها بدنبال هدفی است که به آرامی به آن نزدیک و نزدیک تر می شود. گذشته مانند سایه ای لحظه به لحظه زندگی کنونی اش را در خود فرو برده است. او بدنبال آخرین فرزند نامشروع خود که می پندارد به عشق از دست رفته اش تعلق دارد، به خانواده ای ثروتمند که دختر خردسالی با نوعی بیماری عصبی نادر دارند نزدیک می شود...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:48  توسط زویا ابراهیمی  |